احوالات ما
بعد از سفر قبلی که در کنار همسر جان به شمال داشتیم هفته ی بعد تر هم به همراه پدر و مادر فرصت را مناسب دیدیم و این بار را با خانواده عزیزتر از جان به همراه آرادی راهی شدیم و همسری را تنها در تهران رها کردیم البته فقط کمتر از یک روز. از ذوق بی پایان عمو و مادر شوهر جان و ... بعد از دیدن آرادی که هر چه بگویم کم گفته ام و آن شب را حسابی با عمو جانش بازی کرد و شب تا پاسی گذشته بیدار بود و صبح هم خروس خوان از خواب بیدار شد و باز هم طبق روال همیشه بازی و شیطنت و .... از هوا هم هر چه بگویم کم گفتن خیلی خیلی عالی بود و مناسب برای آرادی و بازی . سخن کوتاه که جمعه بعد از ظهر خسته و کوفته بازگشتیم و شنبه صبح هم سر کا رو مابقی ماجرا.

اینجا هم بقول خودش داره ماهیگیری میکنه

من خودم عاشق این عکسم. خیلی قشنگه

بازهم گل پسری در جنگل های نه چندان سرسبز سیاهکل و البته با لباس مخصوص

شنبه غروب هم که بعد از خوردن شام در خانه مشغول بودیم که زنگ تلفن بصدا درآمد و خبر رسید که پدر شهرام به ملکوت اعلی پیوسته. در میان و بعد از پایان گفتگوهای همسر با تلفن سوال های آرادی جالب بود:
مامان کی مرده؟؟؟؟
آخه چرا مرده؟
بابای شهرام مرده؟؟؟ و من در تلاش برای اینکه ذهن پسرم را از این چالش بیرون بکشم
نه آرادی ماشین عمو شهرام خراب شده بابا میخواد بره درستش کنه . پس منم باهاش برم درست کنم. بابا تنها نره منم برم دیگه
و مقاومت های من و جواب هایی که باید میدادم تا پسر جان متقاعد بشه.
ادامه مطلب رو از دست ندید
فردای اونروز آرادی پیش مامانی موند و من و همسر جان باز هم راهی شدیم و ساعت ده بود که از خونه راه افتادیم و تقریبا ساعت 2 شب بود که برگشتیم. بماند که دلمان پر میزد برای پسرمان و لحظه شماری میکردیم تا برسیم او را در آغوش بکشیم و تا میتوانیم بچلونیمش. افسوس که در خواب ناز بود و میبایست دلمان را تا فردا بعد از ظهر نگه داریم.
پنجشنبه هم من و خاله سعیده و آراد در تهران ماندیم و مابقی برای مراسم هفتم راهی شمال شدند. دم دمای غروب هم رفتیم بیرون و دوری زدیم و خیلی وقت بود که قرار شده بود برای آرادی چتر بخرم برای همین فرصت رو مناسب دیدم و گفتم اینم جایزه ای که به پسرم قول داده بودم. بعد از بازگشت به خونه و 2 ساعت بعد دیگه چیزی به اسم چتر وجود نداشت.
بازهم فصل امتحانات اینجانب رسید و شروع درس خوندن بصور فشرده و فشرده تر از آن شیطنت های شیرین تر از عسلمان . یکی از کارتون مورد علاقه ی این روزهایش پاندای کونگفو کاره و لحظه شماری میکنه تا شروع بشه و واقعا از دیدنش لذت میبره. همچنان عاشق سی دی هست و تا فرصت گیر میاره میره سراغشو روشنش میکنه تا اینکه چند مدت پیش با هم صحبت کردیم و قانون گذاشتیم که «قانون ما اینه که شبی یه سی دی ببینی» تا یه مدتی هم خوب بود و باهاش کنار اومد. توی یکی از این روزا که سی دیش تموم شد دیدم داره بعدی رو روشن میکنه. گفتم آراد قانونمون یادت رفته. گفت نه من میخوام قانون شما رو خراب کنم. من دوست ندارم قانون رو. بهش گفتم ولی بچه ها نمیتونن قانون مامانشون رو خراب کنن. گفت من میتونم و خلاصه از من انکار و از آراد اصرا و در پایان من موفق.
غزل آمدی جانم به قربانت استاد شهریار رو تا بیت چهارم حفظ کرده و خیلی هم عالی پیش رفته و چند تا دیگه تک بیتی هم یاد گرفته و خلاصه وقتی شروع میکنه به شعر خوندن کلی کیف میکنیم. پ.ن1: به درخواست الناز قراره اینبار یک شعر از مثنوی یادش بدم امیدوارم که پیروز باشد.
یکی از همین روزها و جلوی مغازه ای که ماهی داشت و آرادی اصرار که مامان از من عکس بگیر دیگه.(عاشق این مدلی خندیدنشم)

پ.ن2: این روزا داره نقاشی کشیدن رو تمرین میکنه و بعد از تقریبا نیم ساعتی تمرین این شد آدمی که کشید.
اینم اولین اثر هنریش






احوالات ما 
